۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

مردان پسر کش

ما بدست پدران پسر کش اسیریم
دیگر امیدی به رستم نیست 
و قتی تهمینه مادر هنوز 
در گورستا نی متروک 
نعره دادخواهی میزند 

کودک اندوه

کودک اندوه
در بهت بی صدای شب 
در بستر تنهایی خود میتابد 

- من در خلوت سیاه کدام شب 
شعری عاشقانه خواهم گفت ؟
- من در لوحه ابی کدام آسمان 
پرواز پرنده ا م را دنبال میکنم ؟

شب در نقاب دیده جا میگیرد 
من دوباره میمیرم
و کودک اندوه میخوابد


juni 2005

جدایی

از ان روز که تصمیم گرفتم از ایران برم مدت زیادی به مرگ فکر میکردم طوری که یک شب مهرهای کمرم از ترس مرگ تیر کشیدند. از کودکی وقتی مادر بزرگ مرد ، برام این تداعی شده بود که این مرگ است که با عث جدایی انسانها میشه. 
من به هر جا نگاه میکردم ، به هر کجا میرفتم، با هر که حرف میزدم جدایی مثل یک سا یه همراهم بود و به همه جا سرک میکشد. 
جدایی در گلدان خانه بود وقتی گلها را اب میدادم. جدایی تو اتاق نشسته بود وقتی جارو میزدم و وقتی با شما بودم خودش را بین شما جا میداد. روزی که در فرودگاه شما را بوسیدم و خداحافظی کردم سایه جدایی هی بزرگ و بزرگتر شد و اقا را که بوسیدم شگل مرگ به خودش گرفت. با تمام وجود فهمیدم که این آخرین بار است و من رفتم او رفت و جدایی سوار هواپیما شد. 
juni 1990

بی هیچ لبخندی



چون گردی به جا مانده
از یک مرداب عمیق
غبارآلود
تلخ
و بی‌ هیچ لبخندی

بعد از هزار سال
چون خاکستری بجا مانده
از یک آتش مهیب
سرد
خاموش و بی‌ هیچ پیوندی
 ۲۰۱۴ زمستان

بر زانو خدا


کودک سوری روی زانو خدا نشسته و با ریش بلند و سفید خدا بازی میکنه و براش میگه مردان خدا با او و دیگر مردمان چه کردند وخدای مهربان او را رو ی زا نوش تاب میده. کودک سوری سرش خم میشه و چشمهای نازنیش را میبنده و خدای مهربو ن هم با او به خواب میره !




به یاد کودک۳ ساله سوری که قبل از مرگش گفت میره همه چیز را برای خدا تعریف میکنه

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

زمان از تو گریزان است
بروی پیکره نازت
چه زخم هایی که پنهان است
دلت از غصه پردارد است
سرت در گیر افکاریست
که غم بر چهره اندازد
به من بازگو ای یاور
بگو از چاره ی دردت
تودربهتی از انکار میگویی
سخت است زیستن
وقتی که میدانی
وطن هر روز در خون است
وطن هر روز مغموم است !
من هم با تو همی گریم
که همدردم و درمانی نمی یابم
برای چاره ی دردم

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

دیر وقت است و من نمیدانم كه از چه بنویسم، و برای كه؟ می دانم خودم هم وقت ندارم چیزی جز اخبار ایران را بخوانم. من به انتظار یک رویداد بزرگم. من هر شب آرزو میکنم كه از خواب كه بیدار شدم این کابوس سی ساله به پایان رسیده باشه. دوست دارم دوباره در خانه کوچکی ام بیدار شوم و آسمان آبی باشد و مادر و پدرم کناره سماور برای ما بچه ها صبحانه بچینند و ما به آینده خوشبین باشیم چرا كه میدانیم از آن ماست. اما کجاست آن روزهای خردسالی. رویاها مثل کاغذهای یک روزنامه کهنه به باد رفت. نوجوانی زیره سایه انقلاب رنگ وحشت گرفت و جنگ کابوس شبانه شد. تیغ تیرباران یاران را گرفت و من را ناامیدی به غربت نشاند. ولی این روزها امید، مثل یک جوانه سبز در دلم روئیده . امید با من از خواب بیدار میشه دستمو میگیره منو از جام بلندمیکنه و توی گوش هام حرفهای خوب میزنه و غبار از روی چشام ور داشته و منو دوبار با پائیز زیبا آشتی داده، تا من به استقباله بهار سبز زمستان را روانه کنم.

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

پدرم همیشه میگفت این رژیم وقتی میره که خودشون به جون هم بیفتند، مادرم میگفت نه همونها که اینها رو آوردند سر وقت خودشون برشون میدارند. و خواهرم میگفت قدرت خلق روزی اینها رو به پایین میندازه. حالا زمان طوری شده که هر سه این نظرها درست در آماده و چیزی که حتمی است اینه که این رژیم رفتنیست. من هر روز که از خواب بیدار میشم به خودم میگم یک روز از عمر اینها کمتر شد و یک روز دیگر به پایانشون نزدیکتر شدیم. به آینه که نگاه میکنم با دیدن موهای که هر روز بیشتر از دیروز سفید میشه میدونم که یک روز هم از عمر خودم کم شده ولی بیخیال مهم اینه که اینها روز به روز به مرگشون نزدیکتر بشند. من همیشه گفتم اگر من مردم و پایان این رژیم پر ننگ جمهوری اسلامی را ندیدم بر مزارم بنویسید:آرامگاه یک جوان ناکام حتا اگر هشداد ساله بودم
صدای این ابرها که در حسرت یک گوشهٔ دنج
در کنار بستر خیال تو پرواز میکنند را میشنوی
فراموش شدگان این دیار سالهاست
در انتظار ترانهای نو لب بر هم دوختند
آسمان در حسرت یک باد طوفان را به خواب میبیند
اه در سینه پنهان است و اشگ را گریزی نیست
گلهای کاغذی با پاهای نازکشان
در میهمانی ابرها هراسان از تگرگند
آب در برکه از وحشت کویر تبخیر میشود
و درختان شگوفه خود را به باران تقدیم میکنند
اه!ای خاموش قبل آن که دیوانه شوم حرفی بزن
بی تو در شبها فراموش شدم

و رویاهای نقره یم زنگار غم گرفت

یاران از دیده پنهان شدند

و نگاه نا شناس کوچه را پر کرده

به دیدارم بیا

در انتظارت موهایم را شانه کردم

و لبانم در حسرت بوسه است

من بی تو یک غروب سرد شدم

و تو بی من لبخندی سرد

در کوچههای سرگردان به باد سپرده شدم

شاید که عطر گیسونم را دوباره دریا بی

و بیاد آوری که من از چه گریختم
در بركه کوچکی كه نامش زندگیست
من به کدامین نفرین ته نشین شدم
من كه نیازم فقط با تو بودن بود
به کدام گناه آخر چنین شدم
جوابی را نمییابم
نمیدانم تو خوشحالی یا غم دری
نمی دانم تو در شبهای سرد کوهستان
چه آغوشی رو کم داری
نمیدانم و شاید هم نمیخوام روزی جویا ی این باشم
که در دشت خیال من تو ان آهوی حیرانی
ولی دانم كه میدانی كه حسرت همجو یک باور
میان هر چه بین ماست همیشه هست پنهانی

عاشقانه

من از تو حرف میزنم
از آغاز بوسه و حس تن 
از عشقی به وسعت خیال
از ترانه های درد در دیاره اندوه
از غم كه روزی خانه ما
به میهمانی آمد
و دیگرهرگز نرفت
و ا ز گنجشکهای کوچک
كه در انتظار دانه ای از دست تو 
در باغچه خانه به خواب رفتند

پاییز ۲۰۱۰

غروب دلکش سا یه قرمزش را در ا سمان گسترده بود
من با ساقی‌ از گندم در دست تو را به خرمن فرا موشی سپردم
تو با با د دور شدی
و من در اندوه خود به خاکستر نشسته‌ام
با من بگو شبانه تو را چگونه فریاد کنم
وقتی‌ که با د خاکستر مرا به دشت سپرد
نام تو را با قاصدک‌ها برد
در این غروب دلکش با من بگو
شبانه تو را چگونه من یاد کنم

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

میلاد

گندمزار بر خمیدی با د چه سر شکسته است
غروب نحس با چه زوزه ای کوچه های خاکی را تسخیر میکند
عشق در پستو به گریه نشسته است
و خورشید میلاد ترا نفرین میکند
آب سر در گریبان ترانهٔ غم را به نغمه نوخته است
صدای پای خسته میاید
کسی در راه است با ساقه ی سبز گندمی بدست
کسی که آوازش زندگیست
و مرگ را بنده نخواهد بود
و باران را به کوچها تقدیم میکند
تا خورشید دوباره میلاد تو را تحسین کند