۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

در بركه کوچکی كه نامش زندگیست
من به کدامین نفرین ته نشین شدم
من كه نیازم فقط با تو بودن بود
به کدام گناه آخر چنین شدم
جوابی را نمییابم
نمیدانم تو خوشحالی یا غم دری
نمی دانم تو در شبهای سرد کوهستان
چه آغوشی رو کم داری
نمیدانم و شاید هم نمیخوام روزی جویا ی این باشم
که در دشت خیال من تو ان آهوی حیرانی
ولی دانم كه میدانی كه حسرت همجو یک باور
میان هر چه بین ماست همیشه هست پنهانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر