۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

دیر وقت است و من نمیدانم كه از چه بنویسم، و برای كه؟ می دانم خودم هم وقت ندارم چیزی جز اخبار ایران را بخوانم. من به انتظار یک رویداد بزرگم. من هر شب آرزو میکنم كه از خواب كه بیدار شدم این کابوس سی ساله به پایان رسیده باشه. دوست دارم دوباره در خانه کوچکی ام بیدار شوم و آسمان آبی باشد و مادر و پدرم کناره سماور برای ما بچه ها صبحانه بچینند و ما به آینده خوشبین باشیم چرا كه میدانیم از آن ماست. اما کجاست آن روزهای خردسالی. رویاها مثل کاغذهای یک روزنامه کهنه به باد رفت. نوجوانی زیره سایه انقلاب رنگ وحشت گرفت و جنگ کابوس شبانه شد. تیغ تیرباران یاران را گرفت و من را ناامیدی به غربت نشاند. ولی این روزها امید، مثل یک جوانه سبز در دلم روئیده . امید با من از خواب بیدار میشه دستمو میگیره منو از جام بلندمیکنه و توی گوش هام حرفهای خوب میزنه و غبار از روی چشام ور داشته و منو دوبار با پائیز زیبا آشتی داده، تا من به استقباله بهار سبز زمستان را روانه کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر