صدای این ابرها که در حسرت یک گوشهٔ دنج
در کنار بستر خیال تو پرواز میکنند را میشنوی
فراموش شدگان این دیار سالهاست
در انتظار ترانهای نو لب بر هم دوختند
آسمان در حسرت یک باد طوفان را به خواب میبیند
اه در سینه پنهان است و اشگ را گریزی نیست
گلهای کاغذی با پاهای نازکشان
در میهمانی ابرها هراسان از تگرگند
آب در برکه از وحشت کویر تبخیر میشود
و درختان شگوفه خود را به باران تقدیم میکنند
اه!ای خاموش قبل آن که دیوانه شوم حرفی بزن
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر