۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

جدایی

از ان روز که تصمیم گرفتم از ایران برم مدت زیادی به مرگ فکر میکردم طوری که یک شب مهرهای کمرم از ترس مرگ تیر کشیدند. از کودکی وقتی مادر بزرگ مرد ، برام این تداعی شده بود که این مرگ است که با عث جدایی انسانها میشه. 
من به هر جا نگاه میکردم ، به هر کجا میرفتم، با هر که حرف میزدم جدایی مثل یک سا یه همراهم بود و به همه جا سرک میکشد. 
جدایی در گلدان خانه بود وقتی گلها را اب میدادم. جدایی تو اتاق نشسته بود وقتی جارو میزدم و وقتی با شما بودم خودش را بین شما جا میداد. روزی که در فرودگاه شما را بوسیدم و خداحافظی کردم سایه جدایی هی بزرگ و بزرگتر شد و اقا را که بوسیدم شگل مرگ به خودش گرفت. با تمام وجود فهمیدم که این آخرین بار است و من رفتم او رفت و جدایی سوار هواپیما شد. 
juni 1990

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر