از ان روز که تصمیم گرفتم از ایران برم مدت زیادی به مرگ فکر میکردم طوری که یک شب مهرهای کمرم از ترس مرگ تیر کشیدند. از کودکی وقتی مادر بزرگ مرد ، برام این تداعی شده بود که این مرگ است که با عث جدایی انسانها میشه.
من به هر جا نگاه میکردم ، به هر کجا میرفتم، با هر که حرف میزدم جدایی مثل یک سا یه همراهم بود و به همه جا سرک میکشد.
جدایی در گلدان خانه بود وقتی گلها را اب میدادم. جدایی تو اتاق نشسته بود وقتی جارو میزدم و وقتی با شما بودم خودش را بین شما جا میداد. روزی که در فرودگاه شما را بوسیدم و خداحافظی کردم سایه جدایی هی بزرگ و بزرگتر شد و اقا را که بوسیدم شگل مرگ به خودش گرفت. با تمام وجود فهمیدم که این آخرین بار است و من رفتم او رفت و جدایی سوار هواپیما شد.
juni 1990
من به هر جا نگاه میکردم ، به هر کجا میرفتم، با هر که حرف میزدم جدایی مثل یک سا یه همراهم بود و به همه جا سرک میکشد.
جدایی در گلدان خانه بود وقتی گلها را اب میدادم. جدایی تو اتاق نشسته بود وقتی جارو میزدم و وقتی با شما بودم خودش را بین شما جا میداد. روزی که در فرودگاه شما را بوسیدم و خداحافظی کردم سایه جدایی هی بزرگ و بزرگتر شد و اقا را که بوسیدم شگل مرگ به خودش گرفت. با تمام وجود فهمیدم که این آخرین بار است و من رفتم او رفت و جدایی سوار هواپیما شد.
juni 1990

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر